khanevade 3 nafare
چهارشنبه 18 خرداد 1390
مهمونی + عکس

بله بنده بلاخره مهمونی که از عید تا حالا قرار بود بدم را دادم و الان بسیار خرسند و شادم چون مهمونی به خوبی و خوشی برگزار شد و صد البته آبرومندانه و دایی بعد از حدود دو سه ماهی که ایران بودند راهی تهران شده تا بعد از چند روز استراحت ایران را به قصد فرنگ ترک کنند ولی با دلی غمگین چون هنوز به حلاوت وصال نرسیده باید طعم تلخ جدایی ( البته موقت تا کارهای بردن خانمش درست بشه) را بچشند که امیدوارم این جدایی زیاد طولانی نشود و خانم دایی هم همین چند روز به سفر حج مشرف میشوند و تلخی جدایی برای ایشان راحتتر است . مهمانی ما به عنوان گودبای پارتی بود و اخر شب مادر جون و پدر جون و دایی و مامان و خاله و ... زوج نو را با گریه بدرقه کردند .

مامان چند روزه پیشمون هستند چون مامان طیبه به مشهد سفر کرده اند و مامان مراقبت از نهال را این چند روز بر عهده دارند و همینطور کارهای خانه بعد از مهمانی را زحمت کشیدند انجام دادند که همینجا دستشون را میبوسم . مامان گلم ممنون بابت این همه زحمت

همکار و دوست خوبم شادی هم با خانوادش رفتند مکه و فعلا من تنها خانم اهل حساب کتاب شرکت هستم .

چند تا عکس از باغ گلها میذارم با یک پست تاخیر اما همانطور که گفتم نهال زیاد راغب به عکس گرفتن نبود برای همین تعداد عکسها و یا جاهایی که دوست داشتم نهال عکس بگیره خیلی کمه

 

باغ گلها

باغ گلها

خیلی کیفیت عکس خوب نیست - میدان نقش جهان - کالسکه سواری

شهربازی برج جان نما

نهال خانمی که رفته خودشو آرایش کرده - قربون اون لبای قرمزت برم مننننننننن

این عکسو نهال خودش انداخته - باغ گلها

باغ گلها

باغ گلها

باغ گلها

 

سه شنبه 10 خرداد 1390
این روزها 7

پنجشنبه و جمعه خوبی بود . پنجشنبه عصر که از سر کار رفتم خونه نهال گفت مامان ظیبه و عمه جان میخوان برن میدون امام ( میدان نقش جهان - میدان شاه سابق) منم میخوام باهاشون برم که مامان طیبه گفتند اگه حالشو داری شما هم بیاین . دیدم حالا که مهران نیست و باید تنها باشیم با اینکه خیلی خسته بودم ولی به خاطر خانمی پا شدم لباس پوشیدمو و رفتیم خیلی خوب بود مخصوصا پیاده روی در بازار و کالسکه سواری دور میدون خیلی حال داد تا ساعت ۹ اونجا بودیم و برگشتیم مامان اینا که رفته بودند محضر برای عقد دایی زنگ زدن که بعد از محضر همگی میخوایم خونه مادرجون جمع بشیم و تو هم بیا که من گفتم ما الان میدون هستیم و دیگه هم خیلی خسته شدیم و صرف نمیکنه که بیام و من نمیام که بعد هم چون من نرفتم و شهرام اینا هم مسافرت بودن کنسل شده بود و قرار شد جمعه شب همگی به صرف شام خونه مادرجون جمع بشیم.

صبح جمعه که مهران از سر کار اومد گفت بریم باغ گلها . با مامان طیبه و عمه نازنین و عمو محمد رفتیم و چقدر زیبا بود من که بچه اصفهانم تا حالا نرفته بودم ولی تعریفشو خیلی شنیده بودم و واقعا که تعریفی بود خیلی کیف کردم و به شهرداری اصفهان آفرین گفتم به خاطر این زحمتهایی که میکشن و اینقدر این محیط را قشنگ طراحی کرده و ساخته اند کلی هم عکس گرفتیم که توی اولین فرصت میذارم ولی نهال یه خرده بد قلقی کرد و نمیومد عکس بگیره و نه راه میومد و هی هم غر غر میکرد ظهر هم که اومدیم خونه من که از شب قبل سالاد ماکارونی درست کرده بودم و لوازم ساندویچ را هم خریده بودم چند تا خوراک آماده کردم و خانواده شوهر را به صرف ناهار دعوت کردم ( ببینید چه عروس خوبیم باهاشون میرم تفریح تازه ناهارشونم میدم) دور هم ناهار و خوردیمو بعد هم استراحت و حمام و جینگولی مستون و پیش به سوی خونه مادرجون. همه خاله و دایی و نوه ها و عروس خانم و ... جمع بودن شب خوبی بود زدیمو و رقصیدیمو و شام خوردیمو و ...

خانم دایی هم خوبه معلومه همدیگه را خیلی دوست دارن امیدوارم که خوشبخت بشن

تو محیط فیس بوک تازه دارم راه می افتم تاتی تاتی میکنم و هی میسرچم که دوستامو پیدا کنم ولی انگار از دوستان خبری نیست . چند تا از فامیلها را پیدا کردم

یه اتفاقی هم تو محل کار افتاده چندش آور و اعصاب خرد کن توی یه پست جدا راجع بهش مفصل مینویسم ای یییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

پنجشنبه 5 خرداد 1390
همراه اول

دیشب بعد از مدتها داشتم تلویزیون ملی میدیدم که هراه اول تبلیغ استفاده از اینترنت را میکرد گفتم بذار منم یه امتحانی بکنم ببینم سرعتش چطوریه یه بسته یک روزه اش را خریدم ۱۰۰۰ تومن ای بی انصافا چجوری حساب میکنن ولی خب به امتحانش می ارزید بعد از چند دقیقه فعال شد و تونستم وبلاگمو از تو گوشیم چک کنم و یه کم هم تو گوگل بگردم هی سرعتش بد نبود ولی خوب و عالی هم نبود خلاصه دیشب همش سرم تو گوشیم بود و مهران و نهال هم غر غر که دیگه این چه کاریه امشب دستت گرفتی محلی به ما نمیذاری

خب دیگه میخواستم ببینم چه جوریه اگه یه جایی گیر افتادیم کامپیوترم نداشتیم میشه روش حساب کرد

هیچکس تنها نیست

 

 

دوشنبه 2 خرداد 1390
روز زن

سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر

قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم مبارک باد . . .


-------------------------------
این روز را به همه مادرا مخصوصا مامان خودم و مامان مهران که زحمت نهال را بیشتر از ما میکشن و همه مادرای وبلاگ نویس و مادرای زحمتکش شاغلی که همه هم و غمشون بچه هاشون هست تبریک میگم ان شااله همیشه سالم و شاد بالای سر شوهر و بچه هاشون باشن

شنبه 31 ارديبهشت 1390
شنبه خواب آلود

دیشب برای شام خونه دوستم دعوت بودم مهمونی زنونه و خوبی بود چند تا دوستای خودش و چند تا هم مشترک خوب بود شام خیلی عالی هم دستش درد نکنه پخته بود که نهال یک لقمه هم نخورد و من خیلی حرص خوردم که این بچه اینقدر بد غذاست بااینکه جمعه بود و توی خونه بودم ولی خیلی کارداشتم تا ناهار پختمو و خونه را تر و تمیز و اتاق نهال را که اگه هر روز هم مرتبش کنیم انگار نه انگار را مرتب کردم و حمام و کارهای خودم و نهال که البته درست کردن موهای نهال خودش یکساعتی وقتمو گرفت تا این موهای کوتاه و نازک را با موهای مصنوعی خوشگل کنم خیلی خسته شدم توی مهمونی دیگه نا نداشتم ساعت دوازده و نیم که با یه مصیبتی با یکی دیگه از دوستام برگشتیم خونه تازه کارهای امروز را کرده بودم که بخوابم  نمیدونم از تنهایی بود که بعد از یه مدتی که مهران شبها خونه بود عادت کرده بودم یا خستگی زیاد تا حالا سابقه نداشت بد خواب بشم یهو دیدم یه چیزی از پشت پنجره افتاد روی بالشم نگاه کردم دیدم یه سوسک بزرگ  بالداره تا چراغ را روشن کنم و یه چیزی بیارم بکشمش فرار کرد سمت نهال که روی تخت کنارم خوابیده بود و نتونستم دیگه پیداش کنم خلاصه تا خود صبح مگه من خوابم برد از ترس اینکه سوسکه توی تخت باشه هی حس میکردم داره روی پاهام راه میره یا بغل گوشم بال میزنه یا داره روی دستهای نهال نیش میزنه تا صبح جون کندم و الان که با یه تن خسته و دو تا چشم پف کرده خواب آلو اومدم سر کار ای خدا کی ساعت چهار میشه برم خونه بقیه کارهامو بکنم و شام بپزم و به مهران و نهال سرویس بدم و خدای نکرده استراحت ... نه نه استراحت چیه خواب کدومه باید به زندگی برسم  وای ی ی ی ی ی ی

مهران دوباره کارش شیفتی شد یعنی خودش از خداش بودا از پنج شنبه که گفته بودن دوباره باید به صورت شیفت بیای ینقدر انرژی داشت و خوشحال بود که کل کارهای خونه را خودش تنهایی کرد و شام هم پخت و کلی هم با نهال بازی کرد حالا دوباره یک شب درمیون خونه نیست و البته یک روز در میون خونه است که این برای نهال خیلی خوبه چون میتونه کلاسهای تابستانه کانون پرورش فکری که فقط صبحها هست را بره و بابائی زحمت بردن و آوردنش را بکشه و پارک و بازی و چیزهای دیگه هم روش

دوشنبه 26 ارديبهشت 1390
سپاهان عزیز

دیروز تیم سپاهان دوباره قهرمان لیگ شد خیلی خیلی خوشحالم و به اصفهانی بودنم میبالم باز هم اصفهان و مردانش افتخار آفریدند.

قهرمانی شیرینتون نوش جان سپاهانی های زرد پوش عزیز

                                      طلای طلائی پوشان مبارک

 

يکشنبه 25 ارديبهشت 1390
این چند روز چه خبر؟

چهارشنبه هفته  قبل که طبق قرارمون خونه دختر دایی دعوت بودیم و ما که ماشینمون را گذاشته بودیم برای سرویس باز هم مثل همیشه متوسل شدیم به دایی شهرام که اومدند دنبالمون که با سه تا بچه البته مسیح دیگه واسه خودش مردی شده ماشین داشت میترکید تازه وسط راه مامان زنگ زدند که حمید نمیاد و من دارم با آژانس میرم که شهرام گفت نه بمونید میام دنبالتون اون موقع بود که  وقتی مامان را هم سوار کردیم ماشین واقعا داشت میترکید و اگه در ماشین باز میشد هممون مثل هندونه میریختیم وسط خیابون و خانه دختر دایی که به ما هم خیلی دور بود و هر چه میرفتیم نمیرسیدیم و آدرسی که بلد نبودیم چون تازه به این خانه رفته بودند فقط مامان یکبار رفته بودند که هیچ کمکی نمیکردند ووقتی به در خانه رسیدیم شهرام به مامان گفت خواهش میکنم یه کم به خودتون فشار بیارید بگید کدوم خونه است خلاصه به جمع ملحق شدیم و بساط بگو و بخند و بزن و برقص بر پا بود با اینکه شب وفات حضرت فاطمه بود و خانه همسایه روضه بود ولی فهمیدیم که خانواده زندایی جدید مهریه خیلی سنگینی اعلام کردند و دایی که سخت در فکر بود را باید از این جو بیرون میکشیدیم که لازم بود جو را شاد کنیم . پس از خوردن شام مفصلی که رستوران زحمت کشیده بود تهیه کرده بود قرار برای فردا عصر گذاشته شد که راهی باغ شویم و ما که باید فردا را هم تا عصر سرکار میبودیم  اعلام کردیم که ما جمعه صبح خودمان را میرسانیم و اینگونه بود که جمعه همراه با حمید رهسپار شدیم بماند که در راه چقدر حرص خوردم چون مسیر را اشتباه رفتیم و در پمپ بنزین به خاطر شلوغی بنزین نزدیم و پمپ بنزینی بعدی بنزین نداشت و نهال گرما زده شد و گلاب به روتون استفراغ و با سلام و صلوات خودمون را رسوندیم ولی دور روز خوبی بود و کلی سرگرمی و بازی و فال روانشناسی و دور هم بودن می ارزید به همه چی

یکشنبه هم مهر بران دایی بود و خانواده عروس که محاسن خانواده ما را دیدند از موضعشان پایین آمدند و مهریه عاقلانه تری بریدند و حلقه ها رد و بدل شد و قرار شد برای خرداد ماه مراسم عقد برگزار شود و دایی برود آلمان جهت کارهای اقامت و انتقال عروس خانم که این خود چند ماه دوری در بردارد و دایی بزرگ هم دوشنبه بسوی دیار غربت بازگشتند

چهارشنبه هم مهمان داشتم دوست خانوادگی و خانواده مهران و مامانم و جهت امر کدبانوگری بنده مرخصی گرفتم و چند نوع غذا و سالاد و دسر و خانه تکانی خستگی زیادی برایم داشت ولی با تعاریف و تشکرات فراوان از تن بدر شد البته مامان جان و مادر شوهر جان و خود شوهر جان بسیار زیاد کمک کردند که از همینجا از همه تشکر میکنم و دستشان را میبوسم که مرا روسفید کردند

جمعه هم به دیدن دوست مهران که یک آقای دکتر بسیار متشخص هستند رفتیم که مهران و خانواده اش خیلی دلشان میخواهد ایشان دامادشان شود ولی هنوز به این افتخار نائل نیامده اند و ما نمیدانیم  چگونه عمه نازنین نهال جان و آقای دکتر را به هم برسانیم که اگر اینگونه شود هر دو بسیار خوشبخت خواهند شد ان شااله

با دوست عزیزمان اختلافاتی داشتیم و سر یک موضوع پیش پا افتاده کدورتها پیش امد که با وساطت مهران و مامان و البته شرمندگی بسیار زیاد خودشان حل شد ولی تصمیم گرفتیم که دیگر هیچگونه رفت و آمدی با خانوده شان اعم از میهمانی و مسافرت نداشته باشیم که ما تحمل پشت چشم نازک کردن و ادا اصول بچه گانه و مغرورانه و گاهی بی ادبانه بعضیها را نداریم

این دور روز هم سرکار مثل یک کارمند نمونه خوب حاضر بوده و مشغول ولی امروز که غیر از من و شادی کسی در حسابداری نیست و بقیه در ماموریت به سر میبرند گفتیم بیاییم و پستی بگذاریم و ثبت کنیم این دو هفته غیبت را

چند تا عکس هم همینجوری میذارم

                     

                               پارک دم خونمون و نهال گل دوست

                  

 

                       

                    چهارشنبه ۱۴/۲ قبل از رفتن به میهمانی دختر دایی

                                             و باز هم نهال

                             عشوه هاتو برم من عزیز دل مامانی

                                    اگه گفتین اینجا کجاست؟

دخترک هنرمندم که با لگوهاش آدمک ساخته - میدانم که هنر تصویرسازی خوبی دارد

يکشنبه 11 ارديبهشت 1390
این روزها 6

چهارشنبه شب که قرار بود بریم خونه مادرجون برای دیدن داییها مامان فرمودند که زندایی این چند روزه همش توی خونه بوده و میخوان برن پارک و ماهم باهاشون میریم . منم گفتم خب ما هم میایم پارک و امشبو دور هم تو پارک شام میخوریم و اینگونه بود که ما در پارک البته فقط دایی بزرگه و زندایی و خاله و مادربزرگ و خواهر و برادر را ملاقات کردیم و هنوز دایی کوچیکه داشتند در منزل عروس خانم زبان تقویت میکردند و تا جمعه ظهر که منزل مادرجون برای ناهار دعوت شدیم ایشان را ندیده بودیم و مهران که نتوانست ما را در این میهمانی همراهی کند ( به همان دلیل که دامهای زبان بسته ارزش بیشتری داشتند) ما کلی سر به سر دایی گذاشتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم و خوش بودیم تا پاسی از شب که با شهرام برگشتیم خانه و نهال که کل روز را بازی کرده بود و هیچ استراحتی نکرده بود و در راه پله های خونه مادرجون بالا و پایین رفته بود هنوز به رختخواب نرسیده بیهوش شد و این برنامه ها تا هنگامی که داییها ایران هستند ادامه دارد چون باید برایشان خاطراتی خوب بسازیم که وقتی در دیار غربت هستند با یادش حوصله شان سر نرود حالا من هم در فکر این هستم که یک میهمانی برگزار کنم  به تعداد کل فامیل مادری حدود ۴۰ نفر و هر روز یک تصمیم برای تهیه غذا . چهارشنبه هم خانه دختر دایی دعوتیم و سه روز آخر هفته که تعطیله قرار است برویم باغ اون یکی دختر دایی و شاید من میهمانی ام را در همان باغ بگیرم که اینجوری خیلی راحت تره . امید به خدا ببینیم چی میشه

                       

     عسل و نهال و مسیح - بچه های دایی شهرام

    این عکس مال پارسال تولد منه         

چهارشنبه 7 ارديبهشت 1390
این روزها 5

۲ تا از دایی هام که آلمان زندگی میکنن چند روزی است که تشریف آوردن وطن یکی با خانمش و دیگری که مجرد میباشد و چند ماهی است که با دختری در همین شهر خودمان آشنا شده و قرار مدارهای خانوادگی مبنی بر ازدواج این دو نفر گذاشته شده و فقط مانده بود که دایی جانمان تشریف بیاورند و چند صباحی نامزدبازی و رفت و آمد داشته باشند که صحبتهای اینترنتی و تلفنی و چت و ایمیلهائی که با هم داشته را به واقعیت تبدیل کنند و ان شااله اگر خدا بخواهد و گوش شیطان کر و کائنات به یاری بشتابند عقد و عروسی راه بیفتد . این چند روز که ما هنوز نتوانسته ایم به خاطر مشغله فراوان و ناسازگاریهای آقا مهران یک تک پا به خانه مادرجانمان رفته و این غربت نشینان را زیارت کنیم و فقط از مامان جانمان احوال پرسیده ایم شنیدیم که دایی را فقط موقع خواب میشود زیارت کرد چون ایشان از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب همراه با دلبرشان به گشت و گذار مشغولند و گه گاهی هم درراستای تقویت زبان آلمانی عروس خانم به منزل ایشان رفته و زبانشان را تقویت میکنند و خدا میداند چه چیزهای دیگری تقویت میشود حالا اگر بشود و دوباره حاج آقا  دوستی را دعوت نکنند و ساعتها مشغول گفتگو نشوند و بعد هم اگر حالش را داشته باشند امشب به دستبوسی دایی جان هایمان خواهیم رفت که دیگر از خجالتشان داریم آب میشویم و هم اینکه جواب دخترک را نمیدانیم چه بدهیم . در ضمن دایی پیغام داده که مثل اینکه آقا مهران دامهایشان را بیشتر از ما دوست دارند که هنوز ما نتوانسته ایم ایشان را ملاقات کنیم با این حرف دیگر هیچ معطلی جایز نیست  

                         

قربون خوابت برم

چهارشنبه 7 ارديبهشت 1390
عکسهای آرشیو

دیشب داشتم عکسهای توی کامپیوتر را نگاه میکردم که دسته بندی کنم چند تائی آوردن بذارم که فعلا خبری نیست که پست بذارم

 

       

          عید ۹۰ سفره هفت سین سنتی مامان طیبه

  

                    

 

       

                   سفر پارسال مالزی - گیتینگ

 

                                     

                        معبد هندوها - مالزی

فکر کنم بچه ام ترسیده اینجوری نگاه میکنه منم که بزرگم ترسیده بودم اینقدرم بو میومد

 

              

    بالای کوه صفه اصفهان روبروی رستوران زاگرس منظره دیدنی داره 

 

نمیدونم چرا وقتی سایز عکسها را کوچیک میکنم کیفیتش هم کم میشه کسی میتونه کمک کنه وقتی سایز واقعی اشه عالیه یه علتی داره ولی نمیدونم چیه ؟ کمک

           

 

 

 

 

 


صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد