چهارشنبه هفته قبل که طبق قرارمون خونه دختر دایی دعوت بودیم و ما که ماشینمون را گذاشته بودیم برای سرویس باز هم مثل همیشه متوسل شدیم به دایی شهرام که اومدند دنبالمون که با سه تا بچه البته مسیح دیگه واسه خودش مردی شده ماشین داشت میترکید تازه وسط راه مامان زنگ زدند که حمید نمیاد و من دارم با آژانس میرم که شهرام گفت نه بمونید میام دنبالتون اون موقع بود که وقتی مامان را هم سوار کردیم ماشین واقعا داشت میترکید و اگه در ماشین باز میشد هممون مثل هندونه میریختیم وسط خیابون و خانه دختر دایی که به ما هم خیلی دور بود و هر چه میرفتیم نمیرسیدیم و آدرسی که بلد نبودیم چون تازه به این خانه رفته بودند فقط مامان یکبار رفته بودند که هیچ کمکی نمیکردند ووقتی به در خانه رسیدیم شهرام به مامان گفت خواهش میکنم یه کم به خودتون فشار بیارید بگید کدوم خونه است
خلاصه به جمع ملحق شدیم و بساط بگو و بخند و بزن و برقص بر پا بود با اینکه شب وفات حضرت فاطمه بود و خانه همسایه روضه بود ولی فهمیدیم که خانواده زندایی جدید مهریه خیلی سنگینی اعلام کردند و دایی که سخت در فکر بود را باید از این جو بیرون میکشیدیم که لازم بود جو را شاد کنیم . پس از خوردن شام مفصلی که رستوران زحمت کشیده بود تهیه کرده بود قرار برای فردا عصر گذاشته شد که راهی باغ شویم و ما که باید فردا را هم تا عصر سرکار میبودیم اعلام کردیم که ما جمعه صبح خودمان را میرسانیم و اینگونه بود که جمعه همراه با حمید رهسپار شدیم بماند که در راه چقدر حرص خوردم چون مسیر را اشتباه رفتیم و در پمپ بنزین به خاطر شلوغی بنزین نزدیم و پمپ بنزینی بعدی بنزین نداشت و نهال گرما زده شد و گلاب به روتون استفراغ و با سلام و صلوات خودمون را رسوندیم ولی دور روز خوبی بود و کلی سرگرمی و بازی و فال روانشناسی و دور هم بودن می ارزید به همه چی
یکشنبه هم مهر بران دایی بود و خانواده عروس که محاسن خانواده ما را دیدند از موضعشان پایین آمدند و مهریه عاقلانه تری بریدند و حلقه ها رد و بدل شد و قرار شد برای خرداد ماه مراسم عقد برگزار شود و دایی برود آلمان جهت کارهای اقامت و انتقال عروس خانم که این خود چند ماه دوری در بردارد و دایی بزرگ هم دوشنبه بسوی دیار غربت بازگشتند
چهارشنبه هم مهمان داشتم دوست خانوادگی و خانواده مهران و مامانم و جهت امر کدبانوگری بنده مرخصی گرفتم و چند نوع غذا و سالاد و دسر و خانه تکانی خستگی زیادی برایم داشت ولی با تعاریف و تشکرات فراوان از تن بدر شد البته مامان جان و مادر شوهر جان و خود شوهر جان بسیار زیاد کمک کردند که از همینجا از همه تشکر میکنم و دستشان را میبوسم که مرا روسفید کردند
جمعه هم به دیدن دوست مهران که یک آقای دکتر بسیار متشخص هستند رفتیم که مهران و خانواده اش خیلی دلشان میخواهد ایشان دامادشان شود ولی هنوز به این افتخار نائل نیامده اند و ما نمیدانیم چگونه عمه نازنین نهال جان و آقای دکتر را به هم برسانیم که اگر اینگونه شود هر دو بسیار خوشبخت خواهند شد ان شااله
با دوست عزیزمان اختلافاتی داشتیم و سر یک موضوع پیش پا افتاده کدورتها پیش امد که با وساطت مهران و مامان و البته شرمندگی بسیار زیاد خودشان حل شد ولی تصمیم گرفتیم که دیگر هیچگونه رفت و آمدی با خانوده شان اعم از میهمانی و مسافرت نداشته باشیم که ما تحمل پشت چشم نازک کردن و ادا اصول بچه گانه و مغرورانه و گاهی بی ادبانه بعضیها را نداریم
این دور روز هم سرکار مثل یک کارمند نمونه خوب حاضر بوده و مشغول ولی امروز که غیر از من و شادی کسی در حسابداری نیست و بقیه در ماموریت به سر میبرند گفتیم بیاییم و پستی بگذاریم و ثبت کنیم این دو هفته غیبت را
چند تا عکس هم همینجوری میذارم

پارک دم خونمون و نهال گل دوست


چهارشنبه ۱۴/۲ قبل از رفتن به میهمانی دختر دایی

و باز هم نهال

عشوه هاتو برم من عزیز دل مامانی

اگه گفتین اینجا کجاست؟

دخترک هنرمندم که با لگوهاش آدمک ساخته - میدانم که هنر تصویرسازی خوبی دارد